تبليغاتX
پرنده
چشم به راه چه کسي نشستي پاي پنجره ؟
 

توی یکی از هزار شب وقتی سرت رو بلند می کنی می بینی بین میلیون ها ستاره یکی از اون

ستاره ها خیلی قشنگ و فروازن نظرت رو به خودش جلب می کنه . . .

بعد از اون هر شب سرت رو بلند می کنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می کنی تا بالاخره به خواب

میری. اما یه شب که سرت رو به آسمون بلند می کنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی

است که تموم غمای دنیا هری میریزه تو دلت.

بعد از اون شب دیگه تا مدت ها سرت رو به آسمون بلند نمی کنی تا بالاخره بعد از مدت ها  می فهمی

 با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای... باز هم زندگی می کنی...نفس می کشی و دنیای پیرامونت هنوز

وجود داره...

پس دلیلی نداره که نخوای به اون میلیون ها ستاره دیگه نگاه نکنی. بعد از اون تصمیم  هر شب میری و

یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ رو تماشا می کنی و باز هم یه شب میری و می بینی اثری از اون

 ستاره نیست. اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمیشی و باز میری سراغ یه ستاره زیبای دیگه. همشون

میرن تا اینکه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای که توی آسمون وجود داره. اما آخرین ستاره هرگز از بین

.:: نمیره چون تو با نهایت وجود دوسش داری ::.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

 

 

سلام بر تو و بهترین بهانه ای که مرا به تو نزدیک کرد

 

از تو چه پنهان که چند وقت است سرگرم نوشتن کتابی هستم از اشک، کتابی از آه

 

نسیمی از سمت خاطرات تو کافی ست تا گیسوان شعرهایم آشفته شود و کبوتر خواب از آشیانه چشم هایم بال بگیرد

 

امروز صبح که به کوچه قدم گذاشتم، عطر خوشی به مشامم رسید، ابری خسته در راه نشسته بود،

 

 

گمان می کنم تو از این راه رد شده باشی

 

 

مانده ام چه کرده ای که ماه و ماهی هم تو را به خواب می بینند

 

 

عزیزترین! اگر خواستی برایم نامه بنویسی بجای نامم فقط بنویس تشنه ای در حسرت شبنم نگاهت

 

 

حالا که قرار را بر بی قراری گذاشته ای، ساعتم را با آشفتگی ماه میزان می کنم.

 

امشب قرار است باران ببارد.

 

 

چه باغ ارغوانی داری ای دل!

 

 

شکوه جاودانی داری ای دل!

 

 

تمام سینه مالامال عشق است!

 

 

چه عشق بی کرانی داری ای دل!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

دوستای عزیزم شرمنده از این که مدتیه پست جدید نذاشتم امتحان داشتم (آخه نیست که ما دانشجوییم). ولی حالا قول میدم که زود به زود آپ کنم.

 

                                  

 

از من دریغ مدار

شکوه لحظه های زیبا را

زیستن مجال تکرار نمی یابد

و تو دریا را ازمن گرفته ای

آی چه حسرتی ...

گیسوی رها بر موج آبی آب

پرواز سرخوش پرندگان ٬ در فصل بهار

و  آواز باران بر چهره گندمگونم

آن هنگام که عریان و خیس

از سنگفرش سرد خیابان عبور خواهم کرد

دریغ مدار ...

عشق را و زیباترین لحظات بودن را

رهایی ....... سرنوشت انسان است

 ای ناشناس !

 زیستن مجال تکرار نمی یابد

 بیهوده دریغش مدار  ....

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 


مزایای دانشجو بودن
دانشجو چون به دانشگاه وارد گردد به طلب علم آید و به دنبال تحصیل باشد هدفش آن باشد که درس بخواند و علوم مختلف فرا گیرد و خود را برای زندگی آماده سازد تا مدرک گیرد و شغلی را اختیار کند و همسری بگیرد و ... پس بسیار جزوه بنویسد و به دنبال کتاب باشد و مرکز محاسبات زیاد رود و سالن مطبوعات را زیاد اشغال کند و کتابخانه را کتاب خالی کند و بحث علمی بسیار کند و ... پس در ابتدا دانشجو مرتب و منظم باشد و برنامه ریزی زیاد کند و کم بخسبد و ورزش کند و کم کیف سامسونت به دست گیرد و اگر مذکر باشد ریش خود را بتراشد و صدای خود را آرام کند و آرام راه رود و متین رفتار کند و چون مدتی به این منوال سپری گردد، خسته گردد و کم کم درس خواندن را رها کند و سبیل بتراشد و روزنامه بخواند و بیشتر بخسبد و چای زیاد بخورد و موسیقی سیاسی گوش کند و بحث سیاسی زیاد کند و ... و چون مدتی نیز به این منوال سپری گردد باز خسته گردد و ورزش نکند و فکر کردن رها کند و علم را پشم به حساب آرد و خود را از دیگران بهتر داند و کسانی را که بحث سیاسی کنند مسخره کند و موسیقی پاپ گوش کند و ادوکلن بزند و اگر مذکر باشد، ریش پروفسوری بگذارد و اگر مؤنث باشد، غلیظ آرایش کند و کلاس گاه برود و گاه نرود و عشقی زندگی کند و ... چون مدتی نیز به این شکل سپری شد ، عاشق گردد. پس بالکل زندگی را رها کند و اصلا درس نخواند و کلاس نرود، مگر برای دیدن معشوق و ادوکلن خودش را عوض کند و تیپ دیگری بزند و موسیقی غم انگیز عاشقانه گوش کند و کم حرف بزند و کم غذا بخورد و عجیب رفتار کند و حرفهای بی سر و ته بزند و زیاد بخسبد و در خانه نامرتب باشد و ظرفها را نشسته رها کند و چند واحد بیفتد و گاه مشروط گردد و ... پس چون معشوق ازدواج کند ، از زندگی ناامید گردد، سیگار بکشد و هر حرفی بزند و هر کاری بکند و خلاف گردد و بی کلاس شود و کتابهای سیاه بخواند و چند ترم مشروط گردد و گاه خودکشی کند و ...پس در انتهای دوران دانشجویی، دانشجو قلیان بکشد و چپق چاق کند و پیپ بر لب بگذارد و ... و هر آنچه تجربه نکرده ، تجربه کند تا با کوله باری از تجربه ، دانش آموخته (باز نشسته) گردد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

 

       

كدوم غزل، كدوم قصيده‌اي تو

كه پيش تو ترانه‌هام حقيره

هواي تو، هواي تو چه تازه‌س

آدم مي‌خواد تو اين هوا بميره

ترانه‌هام نجيب و عاشقانه‌س

تمام خوندنم فقط بهانه‌س

بهانه‌اي براي با تو بودن

بمون كه موندنت چه مؤمنانه‌س

تو از كدوم ستاره برمي‌گردي

كه دب اكبر اين چنين سياهه؟

تو از كدوم قبيله و تباري

كه از تو دور شده يه جور گناهه؟

 

سفر نکن خورشیدکم

ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگه منه

راهییه این سفر نشو

 

نـوازشــم کــن و بـبـیــن

عشق می ریزه از صدام

صدام کــن و ببـین که باز

غنچه می‌دن تـرانه هام

اگر چه من به چـشـم تو

کمـم، قـدیمی‌ام، گمـم

آتشـفشـان عـشـقـمـو

دریـــای پــر تـلاطــمــم...

 

گفتی برو گفتم به چشم

این بود کلام آخرین

گفتی خدا حافظ تو

گفتم همین؟ گفتی همین!

گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

 

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم

شاه مهره دل رفته بود

من لاف بردن میزدم

 

قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق

دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق

گفتم ببر هرچی که هست

رقیب جلد چیره دست

گفتی تو مغروری هنوز

با فتح این همه شکست

 

گفتی برو، گفتم به چشم...

 

(زويا زاكاريان)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

 

                            

پاشو گلدونو بيار، وقتشه سنبل بکاريم

اگه نوروزم نياد، با يه غزل عيد مياريم

نگو فروردين ما، چند سالي مونده تا بياد

عيد عاشق هر شبه، تقويم و ساعت نمي خواد

بي بهارم ميشه گاهي، خواب نرگس ببينيم

وقت و بي وقت تو خونه، سفره ي هفت سين بچينيم

سيني سبزه سرون، گوشه ي انباره هنوز

رو سر انگشتاي تو، سوز خوش تار هنوز

يه سبد سلامتي، هنوز تو گنجه ي تنه

يه کتاب خورشيد هنوز، تو بقچه ي دل منه

من ديگه منتظره هيچ کسي نيستم که بياد

دل من از آسمون معجزه اصلا نمي خواد

چشم به راه چه کسي نشستي پاي پنجره ؟

دست بي منت تو، پر از بهار منتظره...

 

(شهيار قنبري)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط آزاده  | 

 

  فروغ فرخزاد 



تو چه هستی؟ ای همه هستی ما از تو
جز يكی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه می آيی و می خندی به روی ما
تو چه هستی؟ بنده نام و جلال خويش
ديده در آينه دنيا و جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خويش
برق چشمان سرابی، رنگ نيرنگی
شيره شبهای شومی، ظلمت گوری
شايد آن خفاش پير خفته ای كز خشم
تشنه سرخی خونی، دشمن نوری
خود پرستی...


تو...خدايا خود پرستی تو.....!
كفر می گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما...

گر خدايی در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتی تا توشه ره را بيندوزيم !

                   
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

 

 

توي يك جنگل تن خيس كبود

يه پرنده آشيونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشيد تو پرش

جنگل بزرگ خورشيد رو سرش

تو هواي آفتابي روي درختا مي‌پريد

تنشو به جنگل روشن خورشيد مي‌كشيد

تا يه روز ابراي سنگين اومدن

دنياي قشنگش‌و به هم زدن

هرچي صبر كرد آسمون آبي نشد

ابرا موندن هوا آفتابي نشد

بسكه خورشيدشو تو زندون سرد ابرا ديد

يه دفعه ديوونه شد از توي جنگل پر كشيد

زندگي‌شو توي جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرها رو زير پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد

اما خورشيد به تنش آتيش كشيد

اگه خورشيد يكي تو آسمونه

مرغ عاشق رو زمين فراوونه

روزي يكي به بالا چشم مي‌دوزه

ميره با اين كه مي‌دونه مي‌سوزه

من همون پرنده بودم كه يه روز خورشيدو ديد

اسم من يه قصه شد، اين قصه رو دنيا شنيد

 

(اردلان سرفراز)

 

 

 

 

 

هجرت 

با سقوط دستای ما در تنم چيزی فرو ريخت

هجرتت اوج صدامو بر فراز شاخه آويخت

ای زلال سبز جاري جای خوب غسل تعميد

بی تو بايد مرد و پژمرد زير خاك باغچه پوسيد

فصلي كه من با تو ماشد فصل سبز خواهش برگ

فصلي كه ما بي تو من شد فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باد سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید تانفس دارم ببارم

من برای گریه کردن شونه هاتو کم می یارم

چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد

فصلی که من با تو ما شد فصل سرد خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

 

سلام دوستاي عزيز

ببخشيد كه نرسيدم براي عيد پست جديد بذارم

ولي حالا هم دير نشده

 سال نو مبارك  

اميدوارم كه هميشه شاد شاد باشيد و هيچ چيزي اين شادي رو ازتون نگيره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط آزاده  | 

 

با تو، من با بهار میرویم

با تو، من در عطر یاسها پخش می شوم

با تو، من در شیره هر نبات می جوشم

با تو، من در هر شکوفه می شکفم

با تو، دریا با من مهربانی می کند

با تو ،پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند

با تو، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند

با تو، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم

با تو، همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند

با تو، آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند

با تو، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند

با تو، زمین گهواره ایست که مرا در آغوش خود می خواباند، ابر حریریست که بر گهواره من کشیده اند

سلام

تولدت مبارک وبلاگ من

امروز وبلاگ من متولد شد

امیدوارم که بتونم دوستای خوبی پیدا کنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط آزاده  |